سلام بچه ها امروز میخوام خودمو زندگیمو براتون شرح بدم امیدوارم که حوصلتون سر نره........
من روز جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۶۲ در شهرستان شاهرود به دنیا اومدم در یه تابستون گرم
بعد از یه مدت که بزرگ شدم در سن ۵ یا ۶ سالگی رفتم به مهد کودک در نزدیکی خونمون بهد که ۷ ساله شدم رفتم به مدرسه استقلال و دوران ابتدایی و راهنمایی رو در همون مدرسه گزروندم یه ۸ سال تمام در یه مدرسه بهد از طی کردن این همه مدت رفتم به هنرستان امیر کبیر شاهرود و در رشته برق ادامه تحصیل دادم و دیپلممو گرفتم حدود یه سال پشت کنکور بودم ولی در همون سال دانشگاه آزاد علی آباد کتول در رشته خودم ولی فوق دیپلم قبول شدم از شانس بده من داداش بزرگم تو همون سال و یه روز بعد از اینکه جواب دانشگاه من اومد اونم تو شهر خودمون شاهرود مهندسی معدن قبول شد ولی اونم ازاد بود و بابامم که از نظر مالی در شرایط خوبی نبود و داداشم که خودش سر کار میرفت اونو فرستاد ومنم لج کردم گفتم میرم خدمت سربازی با این همه حال من در ۱۸/۱۰/۱۳۸۱ رفتم خدمت آموزشیم تو لشگر ۵۸ تکاور همون شاهرود تو یه زمستون سر بسر کردم بهد از گزشت دو ماه برای دیدن دوره کد به ژادگان قلعه مرقی تهران رفتم و حدود سه ماه رو اونجا سپری کردم و بهد از این مدت منو به
پادگان هوانیروز مسجد سلیمان در ۱۱۰ کیلومتری اهواز فرستادن و حدود ۱۵ ماه اونجا بودم خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از گزروندن خدمت سربازی اومدم خونه و تازه با مشکلات زندگی آشنا شدم و پدرم از همون روز اولی که از خدمت اومدم ساز رفتن به سر کارو زد و از همون روز من با فشار بسیار شدید خونوادم برای پیدا کردن کار رو کردم و تمام روز و شب برا ی پیدا کردن کار تو خیابونا پرسه میزدم این الافی من حدود یه سال طول کشید که به خواسته خدا تو روستای خودمون طرح دفاتر روستایی ریخته شد و منو گزاشتن اونجا سر کار روستای ما در ۴۵ کیلومتری گرگان واقع شده که ما بین گرگان و شاهرود هستش به هر حال اومدیم اینجا و حدود ۲ ساله که اینجا هستم البته زمستونای اینجا بسیار شدید سرد هستش و سکنه اینجا زمستون رو میرن گرگان و تابستونا که هوای خوبی داره میان برای هوا خوری به چهارباغ من زمستوا اینجا تنها هستم یعنی با پاییزس میشه ۶ ماه و ۳ ماهم که بهاره رو هم میشه ۹ ماه سالو من تنها زندگی میکنم تنهای تنها...........
هی به خونوادم میگم بابا منو زن بدین میگن بزار از توی گل اولی دربیایم بعد تو راستی بهتون نگفتم داداش بزرگم حدود ۷ ماه میشه که نامزد کرده و تو دوران نامزدی به سر میبره و منم بعد از اون هستم و دوتا داداشه کوچکتر از خودم و خواهر هم ندارم از شانس بدم که بدرد بخور باشه.....
اره من اینجا هستم و گه گداری سر کارای بنایی هم میرم
این بود زندگی من
شرمنده که سرتونو درد آوردم
نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر