تبليغاتX
آیینه عشق :: روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند
آیینه عشق
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند
 

عاشقانه

ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
ميشه از برق نگات
خورشيد و خاکستر کرد
ميشه از گندمياي سر زلفت
يه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
آره از عشق تو مردن داره
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت

ولی خیلی زور داره که یکی رو سه بار بهش بگی که واقعا میخواهیش ولی اون جواب رد بهت بده.........................

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 6:31 بعد از ظهر
 
|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 7:14 بعد از ظهر
 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشهَ
|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:19 قبل از ظهر
 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
|+|
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:12 بعد از ظهر
 

امیدم را نگیر از من خدایا خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا

من دور از آشیانم سربه آسمانم

بی نصیب و خسته ماندم

جدا از یاران ،از بلای طوفان بال من شکسته

از حریم دلم رفته رنگ هوس

درد خود را به که گویم در درون قفس

بس که دست قضا بسته بال مرا

روز شب زگلویم ناله خیزو بس

آه ناله خیز و بس

می رنم فریاد و هرچه بادا باد

وای ازین طوفان وای ازین بی داد وای بیداد

|+|
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 10:22 قبل از ظهر
 

ای کاش می شد...

ای کاش می شد سکوت غریبانه ی نیلوفر های اسیر مرداب را معنی کرد

ای کاش می شد صحبتهای گل با پروانه را فهمید

ای کاش می شد شکست را نوعی پیروزی دانست

ای کاش می شد بیشتر مهربان بودو باعشق،دیگران را دوست داشت

ای کاش می شد طبیعت را به خوبی درک کرد و به رازهای گل سرخ پی برد

ای کاش می شد دنیا را از دریچه ی دیگری دید و واژه ها را طور دیگری تفسیر کرد

ای کاش می شد دل را با محبت ،پاییز را با گل و آرامش را با قلب پیوند زد

 

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده...

حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...

عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري ....

اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 3:49 بعد از ظهر
تجربه تلخ 

تجربه تلخ...

من از تجربه هاي تلخ آموختم که هيچ شاخه اي از هيچ ساقه اي جدا نيست و هيچ ساقه اي از هيچ برگي راضي نيست

برگ از درخت دلخوره پاييز بهانه اي بيش نيست

پرنده هميشه بر درخت ثابت نيست

اما تو بي حاصل به خاک ايمان آوردي؟

ميشه مثل يه قطره اشک منو از چشمهات بندازي

ولي من نمي تونم جلوي اشکم رو که از رفتن تو سرازير شده بگيرم

...ببين..من يه دل دارم که کارش منت کشيد نه

تو مقصر نیستی من خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم

 به نام الهه عشق    

زندگی را پشت لبخند تو من جویا شدم

 

                                    دل به آن عشق تو بستم تا که من شیدا شدم

دل به عشق تو سپردم عاشق و شیدا شدم

 

                                    ازبی حاصل دویدم غرق در غم ها شدم

 

زندگی مثل جاده ایست که آخرش نوشته اند

                               

دورزدن ممنوع!


|+|
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 4:22 بعد از ظهر
معرفی خودم و زندگیم بعد از یک سال 
سلام بچه ها امروز میخوام خودمو زندگیمو براتون شرح بدم امیدوارم که حوصلتون سر نره........

من روز جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۶۲ در شهرستان شاهرود به دنیا اومدم در یه تابستون گرم

بعد از یه مدت که بزرگ شدم در سن ۵ یا ۶ سالگی رفتم به مهد کودک در نزدیکی خونمون بهد که ۷ ساله شدم رفتم به مدرسه استقلال و دوران ابتدایی و راهنمایی رو در همون مدرسه گزروندم یه ۸ سال تمام در یه مدرسه بهد از طی کردن این همه مدت رفتم به هنرستان امیر کبیر شاهرود و در رشته برق ادامه تحصیل دادم و دیپلممو گرفتم حدود یه سال پشت کنکور بودم ولی در همون سال دانشگاه آزاد علی آباد کتول در رشته خودم ولی فوق دیپلم قبول شدم از شانس بده من داداش بزرگم تو همون سال و یه روز بعد از اینکه جواب  دانشگاه من اومد اونم تو شهر خودمون شاهرود مهندسی معدن قبول شد ولی اونم ازاد بود و بابامم که از نظر مالی در شرایط خوبی نبود و داداشم که خودش سر کار میرفت  اونو فرستاد ومنم لج کردم گفتم میرم خدمت سربازی با این همه حال من در ۱۸/۱۰/۱۳۸۱ رفتم خدمت آموزشیم تو لشگر ۵۸ تکاور همون شاهرود تو یه زمستون سر بسر کردم بهد از گزشت دو ماه برای دیدن دوره کد به ژادگان قلعه مرقی تهران رفتم و حدود سه ماه رو اونجا سپری کردم  و بهد از این مدت منو به

پادگان هوانیروز مسجد سلیمان در ۱۱۰ کیلومتری اهواز فرستادن و حدود ۱۵ ماه اونجا بودم خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از گزروندن خدمت سربازی اومدم خونه و تازه با مشکلات زندگی آشنا  شدم و پدرم از همون روز اولی که از خدمت اومدم ساز رفتن به سر کارو زد و از همون روز من با فشار بسیار شدید خونوادم برای پیدا کردن کار رو کردم  و تمام روز و شب برا ی پیدا کردن کار تو خیابونا پرسه میزدم این الافی من حدود یه سال طول کشید که به خواسته خدا تو روستای خودمون طرح  دفاتر روستایی ریخته شد و منو گزاشتن اونجا سر کار روستای ما در ۴۵ کیلومتری گرگان واقع شده که ما بین گرگان و شاهرود هستش به  هر حال اومدیم اینجا و حدود ۲ ساله که اینجا هستم البته زمستونای اینجا بسیار شدید سرد هستش و سکنه اینجا زمستون رو میرن گرگان و تابستونا که هوای خوبی داره میان برای هوا خوری به چهارباغ من زمستوا اینجا تنها هستم یعنی با پاییزس میشه ۶ ماه و ۳ ماهم که بهاره  رو هم میشه ۹ ماه سالو من تنها زندگی میکنم تنهای تنها...........

هی به خونوادم میگم بابا منو زن بدین میگن بزار از توی گل اولی دربیایم بعد تو راستی بهتون نگفتم داداش بزرگم حدود ۷ ماه میشه که نامزد کرده و تو دوران نامزدی به سر میبره و منم بعد از اون هستم و دوتا داداشه کوچکتر از خودم و خواهر هم ندارم از شانس بدم که بدرد بخور باشه.....

اره من اینجا هستم و گه گداری سر کارای بنایی هم میرم

این بود زندگی من

شرمنده که سرتونو درد آوردم

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر
 

 

مهدی جون تولدت مبارک

 

    

 

........ فدات بشه الهي....

 

کاش بدونی چقدر دوستت دارم

 

عزيزم

 بچه ها امروز من رفتم تو ۲۵ سالگی

برام دعا کن تا بختم باز بشه

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر
 

 

مهدی جون تولدت مبارک

 

    

 

........ فدات بشه الهي....

 

کاش بدونی چقدر دوستت دارم

 

عزيزم

 بچه ها امروز من رفتم تو ۲۵ سالگی

برام دعا کن تا بختم باز بشه

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر